تبليغاتX
داستان عشق
بهار 1388

دوستت دارم آسمونی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:29  توسط خودم | 

به پیچ و تاب این اتش نمیرقصد تنم امشب.

 

و شوق دیدنت مانده وبال گردنم امشب.

 

دخیل چشمهایت شد خیال ابری چشمم.

 

به دریا طعنه خواهد زد نگاه شیونم امشب.

 

یکایک عاشقانت را به معراج خطر بردند.

 

و من در حسرت دیدار تو پر میزنم امشب.

 

به پایان امد اخر این سکوت تیره و ممتد.

 

که ماه از اسمان افتد بر پیراهنم امشب.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:21  توسط خودم | 

ويرانه نه آنست که جمشيد بنا کرد

...

ويرانه نه آنست که فرهاد فرو ريخت

...

 ويرانه دل ماست که با هرنگه تو

...

صدبار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:20  توسط خودم | 
سلام

۱۱ فروردین سال ۱۳۸۸ یکی از بهترین روزهای زندگی من بود وقتی تو به من جواب مثبت دادی من از خدا خواستم کاری بکنه که من تو را تا آخر عمرم داشته باشم به عنوان کسی که وقتی خواستم چشمامو از این دنیا ببندم تو صورتش نگاه کنم و بعد خودش با دستای نازش چشمای منو ببنده فرشته آسمونی من این اولین مطلبی که تو وبلاگ شخصی خودم مینویسم البته شخصی که میگم منظورم دوتاییمونه.

 

 

ساعت ۱۲:۱۲ دقیقه روز چهار شنبه ۲۲ مرداد  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:16  توسط خودم |